تبليغاتX
عشق است خاک تو...
عشق است خاک تو...

کبریا

گم شدم توی قدیما

تو رو پیدا کردم

زیر یک سرو بلند

من از این پشت درخت

دزدکی صورت زیباتو تماشا کردم

تو چقد جذابی

وای! بازم تو مرا دیدی و لبخند زدی

سرخ شد صورتم از شدت شرم

سرم افتاد به زیر

محو شد خاطره ات

و تو رفتی و هنوز

نفسم خاطره های من و توست

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 5:36 توسط مهدی بشیری کبریا| |

کنارم خفته ای ومن

تنم میلرزد وجسمم سراپا سرد

حریصانه نگاهت میکنم

چه آرام و چه زیبایی

چقدر من دوستت دارم

در آغوش منی و من

نمی دانم که خوابم یا که بیدارم

اگر خواب است و روءیا باز هم زیباست

تو را میبو سم وقلبم تپش های تو را احساس خواهد کرد

در این بی انتهای سرد

نفسهای تو بس گرم است

تو را آغوش میگیرم

در این روءیا و بیداری

بدون لحظه ای تردید

در آغوش تو میمیرم



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:12 توسط مهدی بشیری کبریا| |

همیشه پر زنور روستای من           میان رود وکوه روستای من

نشسته با غرور میان خاطرات         قدیمی و صبور روستای من

در آسمان تو شکوفه هست ونور      جوان وپر ز شور روستای من

نگاه مردمت محبت وصفا               حسادت از تو دور روستای من

نهال عشق تو تو سینه منه            عزیز و با شکوه روستای من

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 17:51 توسط مهدی بشیری کبریا| |


مهدی شکسته است

خورد است و ناامید

تنها به دیدن تو دلشاد میشود

دستان پینه بسته ات را به من بده

مادر بلند شو

هرچند پر شدی از غم ولی بخند

مهدی به یاد تو زنده است

مادر بخند


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 17:3 توسط مهدی بشیری کبریا| |

در انتظار زمان رفتنم

چمدان خالیم را میبندم

خاطراتم را مرور میکنم

قلب شکسته ام را گوشه اتاق میگذارم

برای آخرین بار به پشت سر نگاه میکنم

با اندوه اما بدون کینه از زمان عبور میکنم

و...

برای همیشه میروم



نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 7:17 توسط مهدی بشیری کبریا| |

دنیای روءیایی من           تمام دارایی من

بی تو نخواهم زندگی      ای سرو سودایی من

سکان قلبم دست تو       ساحل دریایی من

بنشسته تیر غمزه ات    بر قلب هرجایی من

مهرت نشسته بر دلم     ای یار تنهایی من

یا با تو یا با هیچ کس       عشق اهورایی من



نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 7:36 توسط مهدی بشیری کبریا| |

این خانه خانه نیست من اینجا غریبه ام  
جز نفرت و سیاه در اینجا ندیده ام

دلگیر و منتظر در انتظار دوست
اینجا جهنم است و از اینجا بریده ام

باران نمی زند در این شهر لعنتی
‍‍پاهای خسته از ایجا کشیده ام

قدم خمید از این شهر بی عبور
شهری به نکبت  اینجا ندیده ام

هرگز به ندیدن تو عادت نمیکنم
هرجا دویده ام به همینجا رسیده ام

در انتظار مرگ دراینجا نشسته ام
هرکس فروخت همینجا خریده ام

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:50 توسط مهدی بشیری کبریا| |

کاش میشد که زمان برمیگشت       
عقربک های جهان برمیگشت
بازمیگشت به دوران غرور        
 کودکی سادگی و شادی و شور
بوی خاک و بوی باران بوی سنگ 
خونه های کوچک و دلهای تنگ
کیف های کهنه و برچسب دار   
پارگی شلوارهای وصله دار
دوستیها عشقها پیوندها        
 جنگها لبخندها در بند ها
مشقهای سرزمینهای محال         
دزدکی از پشت سر دیدار یار
یاد استاد و معلم های پیر       
بوی ریحان بوی شاهین بوی سیر
عاشق بوی غذای مادرم         
عاشق خنده ماه مادرم
دست در دست پدر میخندم      
دفتر خاطره ها میبندم          

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:48 توسط مهدی بشیری کبریا| |

توی این دیار غربت       دل من هوات و کرده

منم از تبار باران           تن من زخمی و سرده

سالیان سال اینجا          فصل من پاییز وزرده

نا امیده از جنگ دنیا     خسته از هرچی نبرده

دلم از همه گرفته          پاره پاره ،پر درده

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:51 توسط مهدی بشیری کبریا| |

دوباره میشنوم میگی

میخوام که از پیشت برم

اینجا نبودی که بری

راه باز و جاده دراز

این و میگم راحت بری

هرگز نبودی تو دلم

ازت بدم میاد ولی کینه ندارم از کسی

پشت تو و هم نگاه نکن

حرف نزن ،فقط برو!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:50 توسط مهدی بشیری کبریا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت